سلام
باهمسرم به خاطرکارش درکیش هستیم برای نماز به مسجد امام حسن (ع) میروم که به نظر من یکی از زیباترین مساجدی است که تا به حال دیده ام . یک زیبایی خالص و پاک با درختان نخل و درمیانش مقبره پنج شهید گمنام .
در آنجا برای فردا برای بعداز نماز صبح به زیارت عاشورا دعوت میشوم در یکی از برج های آفتاب . میروم در برج صورتی مجموعه ی آفتاب . خانه ی زیبایی است پنجره های قدی آپارتمان کاملا به دریا مشرف است و در آن ساعت صبح زیبایی خاصی دارد . صاحبخانه خود در کنار در ورودی نشسته است با آمدن هرمیهمانی از جایش بلند میشود احترام میگذارد کفشش رو جفت و او را راهنمایی میکند بعد میفهمم که او یکی از اساتید دانشگاه کیش است.
زیارت عاشورا شروع میشود با نوایی حزن انگیزی که در تا بحال نشنیده ام اشک ها می بارد بر آسمان دلم .
فضای روحانی و عجیبی است همه به سجده میروند من کمی دیر سراز سجده برمیدارم . می بینم گروهی از زنان حلقه بسته اند و دیگران ایستاده اند . میانداری به میان حلقه ی زنان میرود و شروع میکند به خواندن نوحه. در و دیوار به صدا درمیاید فضا در میان صدای سینه زدن زنان و اشک و ناله محو میشود فقط اشک است و میان اشک حیران این مراسم بی غل و غش هستم من .
نوحه ها همه زیبا و با معنی و عجیب که غیرتکراری است جایی نشنیده ام برایم میگویند که خود او این متن ها رو می نویسد و میخواند . با سوز عجیبی.
مراسم با یاحسین های بلند تمام میشود و حالا صاحبخانه با صبحانه از میهمانشان پذیرایی میکند همه کمک میکنند و در آخر ظرف ها شسته میشود و خانه مرتب و همه آنجا را ترک میکنند . و برای من این عزاداری برای همیشه بر دلم نقش می بندد.