X
تبلیغات
بانو نوشت

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

روزمره نویسی و خاطرات

پنجشنبه 7 دی1391
م : ن : بانو

شروع بافتن تابلو فرش آیه ی نور

سلام

بالاخره دار قالی سفارشی و نقشه ی آیه نور ام از تبریز رسید و من از شنبه تحت نظراستاد بافت این آیه ی زیبا رو شروع میکنم از این بابت خوشحالم بافتن به من آرامش عجیبی میدهد.



یکشنبه 3 دی1391
م : ماجرای ازدواجم از آغاز ن : بانو

شروع

بخش اول
دختری بودم رها یعنی آزاد از وابستگی عاطفی درسم تمام شده بود به عشق دکترشریعتی جامعه شناسی خوانده بودم سرکار میرفتم البته قبل از دانشگاه هم شاغل بودم دو برادرم ازدواج کرده بودند و من به همراه پدرومادرم زندگی آرامی رو میگذروندم دوستی داشتم و دارم به سان فرشته . گرم و صمیمی که جای خالی خواهر را برایم پرکرده بود و یه جورایی ویزای من به حساب می اومد اگه هرجایی  میخواستم برم اون بود راحت میتونستم برم درغیراینصورت اگه سفر بود که باید کنسل میشد و اگه داخل شهری بود باید کلی چونه میزدم درکنارهم خوش بودیم و سفرهای زیادی رو باهم رفتیم تا اینکه قرارشد یه سفر بریم کیش .
از محل کار مرخصی گرفتم و دوتایی عازم کیش شدیم در اسفندماه 1380 و زندگی برای من بازی خود را آغاز کرد.



یکشنبه 3 دی1391
م : ن : بانو

خواب ترسناک

سلام

دیشب خواب دیده ام که با هواپیما دارم میرم دبی این هم به خاطر اینه که همسرقراره بره شاید این توذهنم بوده بعد هواپیما دزدیده میشه و ما رو میبرن به یه جای عجیب و اونجا به فکرم رسید که شبیه پادگان اشرف در عراق میمونه . و از ما میخوان که هرکاری که اونا میخوان ما باید انجام بدیم به قدری خواب واقعی بود که با تمام وجود عرق کرده بودم و نگران بودم جز به جز کلاس ها رو یادم مونده و اینکه چقدر نگران دوپسرکم بودم و درخواب واقعا حس کردم که مادربودن چقدر هرزنی رو آسیب پذیرمیکنه. مادربودن شیرین است و ترسناک .



چهارشنبه 15 آذر1391
م : ن : بانو

عریان نویسی

سلام

میخوانم بارها و بارها وبلاگ دوستانی رو که از روزمره هایشان می نویسند و چه راحت و شیوا هم می نویسند و من حسرت به دل می مانم که چه کنم در اینجا در این فضای مجازی خودم را سانسور نکنم باید بنویسم از آنچه که انباشته شده ام و درونم رو مثل موریانه ایی میخورد تا کدامین روز این کالبد پوشالی از هم بپاشد به خاطر مسائلم پیش مشاور می روم و با او صحبت میکنم ولی او در دومین جلسه به من گفت که چرا انقدر معذبم و راحت نیستم به او گفتم که توانایی بیان کردن درونیات خود را ندارم و او دارد مرا در زمینه کمک میکند.

دوستانی اگر راه حلی دارند هم اکنون نیازمند یاری گرمتان هستم.



سه شنبه 7 آذر1391
م : ن : بانو

عزاداری در کیش

سلام

باهمسرم به خاطرکارش درکیش هستیم برای نماز به مسجد امام حسن (ع) میروم که به نظر من یکی از زیباترین مساجدی است که تا به حال دیده ام . یک زیبایی خالص و پاک با درختان نخل و درمیانش مقبره پنج شهید گمنام . 

در آنجا برای فردا برای بعداز نماز صبح به زیارت عاشورا دعوت میشوم در یکی از برج های آفتاب . میروم در برج صورتی مجموعه ی آفتاب . خانه ی زیبایی است پنجره های قدی آپارتمان کاملا به دریا مشرف است و در آن ساعت صبح زیبایی خاصی دارد . صاحبخانه خود در کنار در ورودی نشسته است با آمدن هرمیهمانی از جایش بلند میشود احترام میگذارد کفشش رو جفت و او را راهنمایی میکند بعد میفهمم که او یکی از اساتید دانشگاه کیش است. 

زیارت عاشورا شروع میشود با نوایی حزن انگیزی که در تا بحال نشنیده ام اشک ها می بارد بر آسمان دلم . 

فضای روحانی و عجیبی است همه به سجده میروند من کمی دیر سراز سجده برمیدارم . می بینم گروهی از زنان حلقه بسته اند و دیگران ایستاده اند . میانداری به میان حلقه ی زنان میرود و شروع میکند به خواندن نوحه. در و دیوار به صدا درمیاید فضا در میان صدای سینه زدن زنان و اشک و ناله محو میشود فقط اشک است و میان اشک حیران این مراسم بی غل و غش هستم من .

نوحه ها همه زیبا و با معنی و عجیب که غیرتکراری است جایی نشنیده ام برایم میگویند که خود او این متن ها رو می نویسد و میخواند . با سوز عجیبی. 

مراسم با یاحسین های بلند تمام میشود و حالا صاحبخانه با صبحانه از میهمانشان پذیرایی میکند همه کمک میکنند و در آخر ظرف ها شسته میشود و خانه مرتب و همه آنجا را ترک میکنند . و برای من این عزاداری برای همیشه بر دلم نقش می بندد.



یکشنبه 28 آبان1391
م : ن : بانو

بانجی جامپینگ

سلام
من خیلی دلم میخواد که برم بانجی جامپینگ . ولی یار به علت ترس از ارتفاع من رو همراهی نمی کنه دنبال یه پایه هستم که برم . دیروز کتاب همشهری داستان رو میخوندم که یک بخشی داره به اسم روایت های زن و شوهری که هرکدام راجع به یک موضوع واحد ولی جداگانه مطلب می نویسن . و این دفعه راجع به بانجی جامپینگ بود و من شدیدا" باهاش همذات پنداری کردم. کسی پایه نیست نبود؟!!!


چهارشنبه 24 آبان1391
م : ن : بانو

اهدا عضو

سلام

بالاخره کارت اهدای عضوم رسید بسیار خوشحال شدم من به این کار اعتقاد عجیبی دارم ولی میدانم درصورت فوت این کارت عملا وجاهت قانونی ندارد و وابستگان باید رضایت اهداء عضو رو بدهند ولی شاید وجود این کارت وابستگان را در تصمیم گیری کمک کنه و بتونه راحت تر این کار رو انجام بدن . هرچند که من در وصیت نامه ی تنظیمی هم به این نکته تاکید کردم. شاید چراغی کوچک باشد فراراه زندگی دوم . 



دوشنبه 15 آبان1391
م : ن : بانو

یواشکی من

میگویند که زنها گوش عاشق میشوند یعنی گوش دروازه ایی است برای تصرف قلب و روح یک زن . برای همین هم است که زنها بیشتر تمایل دارن صحبت کنن و بشنون . 

من حس عجیبی دارم دوست ندارم کسی برایم کتاب بخواند باید خودم بخوانم تا به دلم بشیند حتی جلسات شعرخوانی هم که میروم بااینکه شاعر شعرخودش رو میخواند بازهم انگار یه چیزی کم است باید کتابش یا نوشته اش را بگیرم خودم بخوانم تا درک کنم تا لذت ببرم . به خاطر همین حس هیچ وقت نتوانستم از کتابهای صوتی که در نت هست استفاده کنم یا زبان انگلیسی شنیداریم را تقویت کنم . فیلم را با زبان اصلی می بینم با زیرنویس اصلی تا درک کنم مکالمات فیلم را. 

ولی اما

به شدت و با تمام وجودم میخواهم که یار درگوشم زمزمه کند برایم حرف بزند از هرچیزی نه فقط عشقولانه از هرچیزی که برایم بگوید برایم لذتبخش و زیباست . اوایل آشنایی به خاطر بعد مسافتی که مابین ما بود و کار و دانشگاه من و کار او شب ها تا حدود نمازصبح با هم تلفنی حرف میزدیم و من اسمش را در گوشیم به عنوان صدا مخملی ذخیره کرده بودم . ولی نمیدانم چرا حالا از من دریغ میکند این حس دوست داشتنی و زیبا را . 

دلتنگ صدایت هست یارمهربانم . 



پنجشنبه 11 آبان1391
م : ن : بانو

کاش ...

سلام

دلتنگ یار هستم کنارم است ولی میدانم فکر و ذهنش آنقدر مشغول است که مرا نمی بیند امروز موقع رفتن به سرکار روی تخت نشسته بودم و نگاهش میکردم اون کارهای معمول رو انجام میداد میرفت و میومد و من غرق در نگاه کردنش بودم و او متوجه ی تمنای من در نگاهم نشد و خداحافظی کرد و رفت.

خیالم میرود به نه سال پیش زمانی که تمام دنیا دست به دست هم داده بود و با بودن ما با هم مخالف و او به حالت قهر رفته بود کیش . پنج ماهی میشد که او را ندیده بودم و بال بال میزدم به قدری وزن کم کرده بودم که برادرم به شوخی میگفت اینجوری با این قیافه بیرون نرو بهت مشکوک میشن میبرنت کمپ معتادین . 

در اون زمان در اوج شور شیدایی کار و دانشگاه و خانواده را نمیدانم چطوری ولی پیچاندم و رفتم کیش غیرمنتظره. شب را تا صبح کنار ساحل کیش کنارهم نشستیم و حرف زدیم و نجوا کردیم و اشک ریختیم من سرم را روی شانه ی مردانه اش گذاشته بودم که اولین نورهای صبحگاهی برسطح آبی و آرام دریا پخش شد منظره ایی زیبا بود بی حد . شوقی سراپایم را دربرگرفته بود که میلرزیدم و فراموش نشدنی.

کاش زمان در همان جا و درهمان لحظه برای من متوقف میشد. کاش...



شنبه 6 آبان1391
م : ن : بانو

لباس عروس

سلام

دلم بدجوری دلتنگ زن برادری است که اونو رو خیلی زود از دست دادمش هنوز هم باور ندارم مرگش را چون زمانی که فوت کرد من هشت ماهه باردار بودم و استراحت مطلق یعنی دکتر گفته بود به خاطر مشکلاتی که خودم و جنین دارن باید هرچه زودتر برم و بچه رو زودتر موعد به دنیابیارن و من دلم راضی نمیشد به خاطر همین مسائل به من اجازه شرکت در مراسم سوگواری را ندادن و این بغض برای من ابدی شد.

خاطراتم رو مرور میکنم روز عروسی من همراه عروس به آرایشگاه رفته بودم و کسی از خانواده ی خانوم برادرم نبود من بودم و او . 

با هم میگفتیم و می خندیدیم و شوخی میکردیم و من میگفتم هاله جان هنوز فرصت داری اگه پشیمون شدی و او به زیبایی اخم میکرد . کار آرایش صورت و مو هردو مون تموم شده بود و من و سایرین داشتیم به پوشیدن لباس عروس کمک میکردیم لباس بسیارزیبایی بود با یک دنباله بلند پراز نگین . در همین حین که آرایشگرش داشت زیپ لباس رو میکشید بالا زیپ شکافت . کاری نمیشد کرد لباس بسیار چسبان بود و نمیشد با دست دوخت یعنی کاملا معلوم میشد دیدم اشک های هاله جان دارن مثل مروارید میان پایین پریدم بغلش کردم گفتم گریه نکن غصه نخور درستش میکنم برات تو فقط ناراحت نباش . برای دختری در موقعیت من بعنوان خواهر داماد و در سن بیست و یک سالگی که زیبایی و بهترین بودن در مراسم برادرش خیلی برایش مهم بود سریع آرایشم رو پاک کردم موهام رو بازکردم و سریع یه آژانس گرفتم به مقصد چهارراه امیراکرم . حالا ساعت 4 بعدازظهر یه روز تعطیل خیاط و خیاط خانه کجا باز بود در بین راه به هرکی که فکرم میرسید زنگ زدم تا پیرمردی را بهم معرفی کردن توی خیابون شاپور (وحدت اسلامی) اون مرد مهربان لطف کرد و لباس رو بسیار عالی دوخت و تحویل داد و من سریع برگشتم هاله رو راهی مراسم عقدش کردم و خودم در همون آرایشگاه موهام رو شستم و ژل زدم و یه آرایش معمولی و سریع و خودم رو رسوندم به عقد.

خوشبختانه همه به اتفاق گفتند که سادگی به من زیبایی بیشتری داده بود . و خانواده ی عروس که خیلی ها شون منو رو ندیده بودن از سنگینی و وقار من کلی تعریف کردن. اینهم تجربه ایی بود برای خودش.